تبليغاتX
نجوای دوستی

نجوای دوستی

 

" باد "

من چه مي جويم ديگر

در نگاه جنگل

همنوايي اينجا

گل بي حوصله است

به بيابان باز خواهم گشت

و صدا خواهم زد

باد! اي سرگردان

باد! اي آزاده

به تو خواهم پيوست.

 ************************

" انتظار "

شعرت بماند براي بعد

به من بگو

آيا دلت گرفته بود

با آوازهاي ساده رها

باز شد

آيا اجاره كردي

اتاقي كوچك و گرم

در خيابان يخزده لحظه ها

آيا اين بار نورسيده قسط را

توانستي به شانه هاي صميمي يك برگ بسپاري

براي دقايقي

آيا فرصت كردي گفتگو را

با هم سايه

در آستانه انتظار

راستي حالا بگو

از ترانه چه خبر؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 18:46  توسط نورالله  | 

 

" فصل "

فصلها در گذر از هم

از رنگي به رنگ ديگر

اما هر چه هست

در فصل من و تو

زندگي بي ثمر است

روز نويي بايد

و شور پيوندي

در اعتمادي دوباره

تا تاريخ عشق

برگ تازه اي  زايد.

 *    *    *    *    *    *    *    *

" درخت "

اينسو درختي غمگين

خسته و سست و عريان

تنها چه مي توان كرد

با موج سيل و توفان

 آنسو درختي شاداب

پر برگ و شور و نوا

در ميان درختان

در جنگلي فريبا

 تاريك خاليم را

روشن كن از شكوفه

اي وسعت سبز و تر

اي رويش هميشه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 13:21  توسط نورالله  | 

"صداي بال "

پوسته اي نازك و تلخ

هسته اي سفت و شيرين

حقيقت ، هميشه در اعماق نهفته است

در ريشه هايت

صداي بال زنبورهايي جاري  ست ،

 آبي

از كجا رنگ گرفته اند؟

*    *    *    *

" آيا هنوز "

 اتو بوس

فرصتي تا با خود بروم

بسمت سرزمين پريان

اما  فرمان وحشي خيال

به بيراهه ام ميبرد

در كوره راههاي شب و روز

يك طرف دره

يك طرف مرداب .

مي خواستم پيش تو بيايم

در آن جنگل خلوت روشن

روييده در قطره هاي زلال

بر بستر رودهاي زاينده

آيا هنوز مرا بخاطر داري؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:54  توسط نورالله  | 

 

" گل و لبخند "

گل و لبخند زباني دارند

كه مرا راز جهان بگشايند

نبض عالم تپد از زيبايي

مهربانان جهان زيبايند

*   *   *   *   *

" فاصله "

دور شدم

از زلال آبي بيكران

ديريست كه به قرارت نرسيده ام

در سحر گاه

آنجا كه روسري سياه

از سر بر گرفته

و فروغ دلنواز ت را

  به خلوت تاريك زمين مي بخشي

من زمينگير بودم

در سنگلاخ احساسهاي  نارسم

كه سبزيش

هميشه بسختي آشناست

و جان مرا

هر دم به صخره ها مي سپارد.

با من بگو

راه پرواز من كدامست

از حصارهاي تو به تو

از تيرهاي روبرو

و غربت سردي

كه بر آشيان اميد نشسته است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 10:48  توسط نورالله  | 

 

خانه ام ديوار نداشت

پيچكهاي آشنا

پيغام دادند

خانه با ديوار زيباست

*   *   *   *

صدايت را

در پرده اي بلند شنيدم

پنجره احساس من چه خالي ست

بايد نقشي بر آن بياويزم

*   *   *   *

  سخت تمرين مي كنم

نقش ديوار و پرده را

 محتاجم ای دوست !

به رنگ سرد نگاهت!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 15:13  توسط نورالله  | 

 

 " کلید "

باید دوباره شروع کنم

رفتن در اعماق سیاهی ها

با چراغی که تو

از آتش مقدس مهر

به دستم داده ای

کلید خانه ام

در کجا بزمین افتاده است

باید بروم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 8:22  توسط نورالله  | 

 

" دیدار "

هر روز در نگاه باغچه

در آغوش آسمان

در امتداد کوهسار

و رنگين كمان حقیقی خیال

به دیدارت می آیم

 یگانه ام

با هر چه هست در کنارت

و تنها

با هر که بی تو.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 14:4  توسط نورالله  | 

 

" چراغ "

از جوهر آبم دهید

شاید که ریشه های پوسیده ام

تشنه صدها ساله

کمی تازه شود

شبنم بر برگهایم

چراغ بی فروغیست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 13:29  توسط نورالله  | 

 

همه دنيا هم كه سياه باشد

باورم ، سپيده لبخند توست

ای جان منتظر !

پذيراي طلوع باش.

*    *    *    *

خانه روشن نميشود

با لوسترهاي هزار شاخه

نكند دل

روشناييش را گم كرده باشد

*    *    *    *

به شكوه تو كه مي نگرم

شكوه هاي خود را از ياد ميبرم

 ستاره را بگو

جان من

طاقت چشم گذاشتن را ندارد.

*    *    *    *

پيدايت نمي كنم

در رنگهاي تازه

و طعم هاي عجيب

صاف بيا

تا بنوشمت

تشنه تر از شير.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 7:21  توسط نورالله  | 

 

من نمي خوانم

اين باران است كه مي بارد

بر ناودان دلم

از اسمان خيال تو

 *   *   *   *

 خانه ام

بلنداي موجي ست

كه در تو مي گذرد

اگر بايستي ويران ميشود

و من ويرانتر

 *   *   *   *

 نميدانم ، از صداي تو است

يا خيالپردازي دلم

احساس شروع تازه

من هميشه به آغاز مي انديشم.

 *   *   *   *   

 ديوار ها

اي ديوارهاي بي حوصله

ديگر با خاطره  بيگانه ايد

هر چند گاهي

كوچه اي ، خياباني

و سرگرداني  دوباره

 *   *   *   *

سياهم كن قلم!

تا مي تواني

شايد كه از اين سياهي ها

سفيد شود سكه قلبم.

*   *   *   *

 دنبال شعر نمي گردم

ترا كه بجويم

شعر پيدا ميشود

ومن پيداتر

 در دامنه تو

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 13:17  توسط نورالله  |